Archive for the ‘طنز’ Category

روز سختی را پشت سر گذاشته بودم، خسته و فارغ از همه چیز در اداره را بستم و امدم سمت آسایشگا، در این فکر بودم که بعد از این همه خستگی چه چیزی میچسبد که یکهو لامپی بالای سرم روشن شد که بله، علاج این گرما فقط دوش است و بس، حوله و متعلقاطش را برداشته و راهی حمام ستاد شدم، شستن لباس هم معضلی ست برای خودش، مخصوصا وقتی تشت در دسترس نباشد و سی-چل سال هم از اختراع ماشین لباسشویی گذشته باشد، در هر حال، بل اجبار با همان لباس های سبز خیارشوری رفتم زیر دوش، آب جوشی که از دوش خارج میشد جیغم را به آسمان برد، پس از تحمل سختی های بسیار لباس ها را شستم و دوش مبصوتی گرفتم، انصافا در گرمای بالای 60درجه دوش گرفتن چیز دیگری ست، لباس های راحتی ام را پوشیدمو راهی آسایشگا شدم، اما قبل از آن باید لباس هایم را روی بند آویزان میکردم، بند هم طبق معمول اشغال بود، 3عدد تی شرت و جوراب که با دو شرت گل لگی سفید قرمز اسکورت میشد، به زحمت گوشه ای از آن بند طویل اندک جایی یافتم برای آویزان کردن لباس هایم، همه را آویزان کردم، سرم را بلند کردم که دیدم سرهنگ جلویم ایستاده، خودتان حدس بزنید کدوم ها مال او بود

سید و متعلقانش

Posted: July 24, 2012 in طنز

در حالت خواب و بیداری به سر میبردم که مامور شدم برای خریدن روزنامه دوستان کادری که البته خیلی هم پیشنهاد بدی به نظر نمی رسید، حداقل تنوعی میشد، لذا چون حس و حال تنهایی بیرون رفتن را نداشتم از یکی از دوستان دژبان خواهش کردم که مرا در این مسیر نسبتا طولانی همراهی کند که جوابش منفی بود، پس به زور متوسل شدم و وی را با خود بردم، اینکه عروس بله را گفت خیلی پروسه سنگینی بود که حاصل شد، نامبرده که به اختصار سید صدایش میکردیم از جایش بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباس هایش و خلاصه از ستاد خارج شدیم، ولی این وسط نکته ای وجود داشت که بنده کلا از آن بی خبر بودم و اصلا هم به سید ما نمی آمد همچون آدمی باشد، علی رقم سید بودنش آدم 7خطی بود
رسیدیم به نادری که شینطت های آقای سید خان هم شروع شد، وارد پاساژ کارون شدیم که سید یکی زد به پهلوی راستم و گفت : سبزه، گفتم : جان؟ گفت بابا سبزه دیگه و سرعتش را زیاد کرد، منِ از همه جا بی خبر را هم دنبال خودش میکشاند، بعد از کلی پیچ و تاب خوردن و رفتن دنبال نامبرده که مانتو سبز لجنی هم برتن داشت بلاخره سید شماره را با یک حرکت اکروباتیک از جیبش خارج کرد و طوری خودش را جلوی دختر قرار داد که شماره را در دست او ببیند، که در همین دختر گفت : نچ و مسیرش را عوض کرد، ولی سید ما که ول کن قضیه نبود و 2بار دیگر حرکت اول را تکرار کرد و هر دوبار هم سبزه دقیقا همان حرکت اول را، ولی سید حاضر به پذیرفتن شکست نبود و تا 24متری دنبالش کردیم، و دیدیم که بعله، ای دل غافل، سبزه با یکی دیگه قرار داشته و در همین حالت رو به او کردم و گفتم Game Over

زن و زندگی

Posted: July 15, 2012 in طنز

خدا آن روز را نیاورد که شما پسر بزرگ خانواده باشید و مادرتان هم عشق بچه، آنوقت است که حس و حال این روزهای من را پیدا میکنید
گاهی اوقات این سوال را از خودم میپرسم که : ینی من اینقد پیر شدم؟
که هروقت مرا میبیند سراغ نوه اش را از من میگیرد، حالا اینها همه به کنار، این موضوع هم خیلی جالب است که مدام از من میپرسد : کی زن میگیری؟
هروقت هم بیرون میرویم ازین موضوع خنده ام میگیرد، رد دید مرا طوری هوشمندانه دنبال میکند که آدم را یاد فیلم های جیمزباند می اندازد، وقتی هم ازش میپرسم چه شده میگوید : میخوام ببینم سلیقه ت تو انتخاب دخترا چجوریه، بعد از برگشتنمان هم باید تا چندروز بعد را صرف توضیح این موضوع بکنم که هنوز برای ازدواج یک پسر بیست و یک ساله خیلی زود است

وقتی بچه این از مامانتون میپرسین من چجوری به دنیا اومدم؟ مامانتون میگه برو از بابات بپرسT میرید همین سوالو از باباتون میپرسید، اصلنم به این نتیجه نمیرسید که شاید سوالتون مشکلی داشته باشه چون نمیدونید اینو، بعد بابا جواب میده : امممم، ببین پسرم، توووو، و تا حداقل چار پنج دفه همین جوابو میگیرین ازش، بلاخره بار شیشم جواب میده و باباتون میگه : ببین پسرم، یه روز از روزای خوب خدا، یه زنبور میاد و منو نیش میزنه، بعد میره و اونو به بدن مامانت تزریق میکنه و اینجوری تو بوجود میای، شما هم خیلی خوب قانع میشین که اوکی، من اینجوری به دنیا اومدم، ولی ده، پونزده سال بعد ازین تفکری که داشتین روده بر میشین، جالبشم اینجاس که به پدر و مادر هم که میگین میگن من کی گفتم؟؟؟!؟!؟!؟!؟
خر بیار باقالی بار بزن، هعی، بعدشم به این موضو فک میکنید که اگه بچه خودتون یه زمانی همین سوالو ازتون پرسید چی جوابشو میدین که اینقد ضایه نباشه

چوب پنبه

Posted: August 8, 2011 in طنز

دامین آرشمیدس رو تمدید کردم، شاید امسال اصلا هیچی ننویسم توش، شاید اصلا نشه گپ هفته رو ادامه داد، شایدم بشه، خدا رو چه دیدی، هنوزم اول پستمو کامل مینویسم بعد عنوانشو انتخاب میکنم، دیگه عادت شده، خیلی وقته اینجوری میکنم
روز خدافسیه امروز، باس برم دیگه، شاید اینو تعطیلش کنم و برم دنبال کارم، از دنیای مجازی خستم، میخوام یکم تو واقعیت باشم، زندگی تو دنیای مجازی یه جورایی زندگی کردن تو فکر و خیاله، هیچی واقعی نیست، مثل رویا میمونه، توی دنیای ما انسانا با اون شخصیتی زندگی میکنیم که خودمون واس خودمون ساختیم، نه اون چیزی که واقعا هستیم، این خوب نیس، البته من خیلی سعی کردم خودم باشم
به خیلیا اینو گفتم، اکثرا میگن اگه بخوایم توی دنیای مجازی هم خودمون باشیم میریم تو همون دنیای واقعی زندگی میکنیم، شایدم حرفشون درسته
گاهی اوقات میشه آدم دوس داره عوض بشه، بخاطر آدمایی که مهمه واسش، منم سعی کردم عوض شم و تغییر کنم، به نظر خودم نسبتا موفق بودم، ولی ظاهرا اطرافیان اینجور فک نمیکنن، طبق معمولم من مقصرم، همیشه اینطور بوده، اگه آرش نباشه تقصیرا گردن کی بیفته؟ بیچاره آرش، همه رو با اون شخصیتی که دارن باید قبول کرد الا آرش، فقط آرشه که غیر قابل تحمله و باید تغییر کنه و همه ازش این انتظارو دارن
این چن روزه خیلی استرس دارم، برعکس اون چیزی که خیلیا فک میکنن استرسم بخاطر سربازی نیست( برای اون خیلیم مشتاقم اتفاقا ) استرسم بیشتر بخاطر اینه که سربازی، شروع راهیه که باید طی کنم، راهی دراز برای رسیدن به استقلال از خانواده، شروع یه زندگی جدید، ایستادن روی پای خودم و ازین چیزا، بلاخره باید از یه جایی شرو کرد، نمیشه که همش بخور بخواب و گشاد بازی، انگار تو مغزم چوب پنبه فرو کردن، چوب پنبه هه حسابی گچی شده