Archive for the ‘دلنوشته’ Category

تمنا

Posted: June 27, 2013 in دلنوشته

حتی کلمه ای برای حرف زدن، ذره ای نور برای نگاه کردن، اندکی مکث، برای زندگی کردن، بوسیدن روی ماه تو، حتی یک بار، و تمنای من برای ماندنت، و بی توجهی تو و رفتنت همه و همه به من درس زندگی میداد، و وقتی گفتی هیچ چیز نیست، من ماندم و مشتی احساسات بیخود، که بی رحمانه وجودم را در بر میگرفتند، از من اسرار و از تو انکار، و همین شد که یاد گرفتم بی رحمی را، لاکی برای خود ساختم، پر از نا امیدی و یاد تو که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، و در ساعت 7:23 هر روز به اوج خود میرسید، و کاش میفهمیدی یک انسان عادی نبودی، لاقل برای من نبودی
کاش میدانستی …

همین کافی ست

Posted: June 2, 2013 in دلنوشته

تمام خاطراتم را با خودت میبری حرفی نیست، ولی لاقل عکست را برایم به یادگار بگذار، همین هم کافی ست، من به همین هم راضی ام، که ان عکس هنوزم روی میزم است و میدانم هنوز هم میتوانم با تو درد دل کنم، همین کافی ست

تابستون3

Posted: July 20, 2012 in دلنوشته

جایی که من زندگی میکنم تابستانهای گرم و طاقت فرسایی دارد، ولی با این همه نمیشود منکر حس خوبی شد که وقتی کنار کولر گازی هستم، دارم، همان حسی که لذت خوب را صدچندان میکند،دوستانی که در نواحی سردسیر این مملکت زندگی میکنند کاملا از درک حس و حالی که بنده به آن اشاره داشتم عاجز هستند و میشود حتی به آنان فخر فروخت، تازه بدی آب و هوا هم میدهند که خود داستان دیگری ست
چخ حکمتی دارد که که روحیه من در این ایام فرخنده و خجسته به طرز معجزه آسایی بالا میرود را نمیدانم، ولی هرچه هست عاشق آن هستم که وقتی برمیگردم خانه صورتم را جلوی کولر و بعد از آن دنیا شکل دیگری پیدا میکند
سرماخوردگی های مصلحتی که براثر شوخی با شلنگ آب در حیاط خانه بوجود می آید و خط و نشان های مادر برای حفظ سلامتی و بخصوص مسافرتهای تابستانی که پدر عاشق آنها بوده و هست
داشته های من از این 21سال تابستان زندگی ام همینها هستند، چه خوشحالی ام بعد از گرفتن آن سگامگت درایو بمناسبت شاگرد اولی کلاس اول دبستان در تابستان 77، یا ممنوع الخروج شدنم از خانه بمدت سه ماه بمناسبت 4تجدیدی سال اول دبیرستان در سال 84
ولی با این تفاسیر ناراضی هم نیستم، ولی کاش چیزی وجود داشت که بتواند به همان اندازه تابستان 77 خوشحالم کند

تابستون 2

Posted: July 9, 2012 in دلنوشته

هنوز هم عاشق فوتبالیست هام، آن سوباسای دوست داشتنی که تا به نیمه زمین میرسید 10 قسمت طول میکشید و هزار جور فکرو خیال مختلف به مغزش خطور میکرد و اصلا نمیدانم چطور توپ را دنبال میکرد، با این همه مبالغه هنوز هم دوست داشتنی است و شخصیت محبب من است و از دیدنش سیر نمیشوم، البته در حضور واکی بایشی و واکاشی زوماکه غیر از این دو دروازه بان هیچکس دیگری در مقابل شوت های سوباسا و کاکرو تاب نمیاورد، با کتاب فارسی سال اول دبستان با آن گل زیبای روی جلدش که هیچوقت از گلدون درنمیامد و به نظر من هنوز هم یکی از شاهکارهای طراحی روی جلد است، سال اول که بودم فکر میکردم تا دبستان را تمام کنیمکتابهایمان همین هاستف چه دنیای ساده ای داشتمف ولی کلاس اول که تمام شد کتابها هم جایشان را به کتاب های سال بعد دادند، سخت تر بودندو حوصله آدم را بیشتر سر میبردند و مسائل ریاضی که اشک ادم را سر جلسه امتحان ثلث سوم درمی اورد، همانخط کش ها، جامدادی ها، خودکارهای بیک، مدادهای استدلر، مدادهای رنگش 24تایی و 12تایی، پیکان بابابزرگ که توش مبپختیم از گرما، خونه کوچیک کارگریمون و …

تابستون 1

Posted: July 3, 2012 in دلنوشته

وقتی میشینم و شروع به نوشتن میکنم اصلا به این موضوع فکر نمیکنم که کسی ممکن است آنها را بخواند، حتی اینجا، وقتی خودکار به دستم میگیرم و شروع به نوشتن روی کاغذ میکنم، نوشته های روی کاغذ که هیچوقت تایپ نمیشوند و هیچکس نمیخواندشان، تابستان است، یاد اولین تابستان تحصیلی ام بخیر، وقتی پدر آمد و گفت : برای جایزه شاگرد اولی ات یه سگا برات خریدم، من که گویی تمام عالم را به نامم زده اندتا یک هفته باور نمیکردم یکی ازینا دارم، ولی با قوانین سفت و سخت مادر نمیشد ازین دنیای کوچک لذت برد، تمام روز را به اشتیاق آن یک ساعت مینشستم و خوشحال ازینکه میتوانم با آن بازی کنم، تمام تابستان من در شوق همین چیزها خلاصه میشد، نشستن زیر باد خنک کولر گازی و بازی کمیکس زون یا شورش در شهربدون اینکه به آن بیرون و آتیشی که از آسمان میبارد توجهی بکنم، بعد از ظهر هم که پدر می آمد و همان شادی حضور او بود که روز خوبم را تکمیل میکرد و دیگر هیچ چیز نمیخواستم
کودکی عالم زیباییست، عالمی که دوست دارم به آن برگردم و برای همیشه در آن بمانم، حتی اگر قرار باشد بمیرم کودک بمیرم، شک دارم در کتم برود که حتی تا هفتاد سال آینده قصد بزرگ شدن داشته باشم، آخر وقتی وارد دهه سوم زندگی میشوی زیاد چیز جالبی نیست، همه چیز خیلی بی اندازهحوصله سر بر میشود، دوست داری با سر بروی توی دیوار

یه مدت میگذره، همه چی آروم، خوب، خوش، ولی یه اتفاقاتی میفته که همه چی بهم میریزه، زندگی سیاه میشه، غم روشو میپوشونه، بعد از یه مدت شرایط عادی میشه و انسان بدبخت فک میکنه همه چی به حالت اول برگشته، در حالی که اینطور نیست، و این سیر ادامه پیدا میکنه و هی بد و بدتر میشه، میخوای فرار کنی از همه چیز، همه کس، ولی شرایط مهیا نمیشه و همین میشه که نمیشه، بعضیا ترجیح میدن از ت.م استفاده کنن، اونم از نوع چپش، ولی یه سری دیگه خیلی سختگیرتر ازین حرفان و داغون میشن، سخته همچین شرایطی، زندگی کجاش آسون بوده که این باشه، همیشه میشینیم جلوی آینه و با خودمون میگیم یه یه چیزی کمه، ولی نم دونم چی، فکرت مشغول میشه، مشغول یه چیز خیلی الکی، کاش بشه اینقد سخت نگرفت، راحت بگم، با ت.م زندگی کرد، اونم از نوع چپش:دی

خاطرات

Posted: April 20, 2012 in دلنوشته

خاطرات، جزء جدایی ناپذیر زندگی اند، انسان بدون خاطره نمیتونه زندگی کنه، حتی گاهی اوقات به دلخوشی تبدیل میشن، خیلی وقتا، میون این همه فکر جورواجور، یه حس خوبی بهم میگه حالت خوبه، بعد اون حس خوب کل بدنمو دربر میگیره، حس پرواز، وقتی نمیتونی جلوی هجوم خاطرات رو بگیری، بعد قلبت سریع شرو به تپیدن میکنه، اون وقته که میفهمی زندگی درجریانه، حس قشنگِ رها شدن، کنده شدن از هرچی فکر و استرسِ، اون وقته که میگم خدایا، شکرت، ممنونم ازت

 

فایل صوتی