تمنا

حتی کلمه ای برای حرف زدن، ذره ای نور برای نگاه کردن، اندکی مکث، برای زندگی کردن، بوسیدن روی ماه تو، حتی یک بار، و تمنای من برای ماندنت، و بی توجهی تو و رفتنت همه و همه به من درس زندگی میداد، و وقتی گفتی هیچ چیز نیست، من ماندم و مشتی احساسات بیخود، که بی رحمانه وجودم را در بر میگرفتند، از من اسرار و از تو انکار، و همین شد که یاد گرفتم بی رحمی را، لاکی برای خود ساختم، پر از نا امیدی و یاد تو که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، و در ساعت … Continue reading تمنا

تابستون3

جایی که من زندگی میکنم تابستانهای گرم و طاقت فرسایی دارد، ولی با این همه نمیشود منکر حس خوبی شد که وقتی کنار کولر گازی هستم، دارم، همان حسی که لذت خوب را صدچندان میکند،دوستانی که در نواحی سردسیر این مملکت زندگی میکنند کاملا از درک حس و حالی که بنده به آن اشاره داشتم عاجز هستند و میشود حتی به آنان فخر فروخت، تازه بدی آب و هوا هم میدهند که خود داستان دیگری ست چخ حکمتی دارد که که روحیه من در این ایام فرخنده و خجسته به طرز معجزه آسایی بالا میرود را نمیدانم، ولی هرچه هست … Continue reading تابستون3

تابستون 2

هنوز هم عاشق فوتبالیست هام، آن سوباسای دوست داشتنی که تا به نیمه زمین میرسید 10 قسمت طول میکشید و هزار جور فکرو خیال مختلف به مغزش خطور میکرد و اصلا نمیدانم چطور توپ را دنبال میکرد، با این همه مبالغه هنوز هم دوست داشتنی است و شخصیت محبب من است و از دیدنش سیر نمیشوم، البته در حضور واکی بایشی و واکاشی زوماکه غیر از این دو دروازه بان هیچکس دیگری در مقابل شوت های سوباسا و کاکرو تاب نمیاورد، با کتاب فارسی سال اول دبستان با آن گل زیبای روی جلدش که هیچوقت از گلدون درنمیامد و به … Continue reading تابستون 2

تابستون 1

وقتی میشینم و شروع به نوشتن میکنم اصلا به این موضوع فکر نمیکنم که کسی ممکن است آنها را بخواند، حتی اینجا، وقتی خودکار به دستم میگیرم و شروع به نوشتن روی کاغذ میکنم، نوشته های روی کاغذ که هیچوقت تایپ نمیشوند و هیچکس نمیخواندشان، تابستان است، یاد اولین تابستان تحصیلی ام بخیر، وقتی پدر آمد و گفت : برای جایزه شاگرد اولی ات یه سگا برات خریدم، من که گویی تمام عالم را به نامم زده اندتا یک هفته باور نمیکردم یکی ازینا دارم، ولی با قوانین سفت و سخت مادر نمیشد ازین دنیای کوچک لذت برد، تمام روز … Continue reading تابستون 1

اونم از نوع چپش

یه مدت میگذره، همه چی آروم، خوب، خوش، ولی یه اتفاقاتی میفته که همه چی بهم میریزه، زندگی سیاه میشه، غم روشو میپوشونه، بعد از یه مدت شرایط عادی میشه و انسان بدبخت فک میکنه همه چی به حالت اول برگشته، در حالی که اینطور نیست، و این سیر ادامه پیدا میکنه و هی بد و بدتر میشه، میخوای فرار کنی از همه چیز، همه کس، ولی شرایط مهیا نمیشه و همین میشه که نمیشه، بعضیا ترجیح میدن از ت.م استفاده کنن، اونم از نوع چپش، ولی یه سری دیگه خیلی سختگیرتر ازین حرفان و داغون میشن، سخته همچین شرایطی، … Continue reading اونم از نوع چپش

خاطرات

خاطرات، جزء جدایی ناپذیر زندگی اند، انسان بدون خاطره نمیتونه زندگی کنه، حتی گاهی اوقات به دلخوشی تبدیل میشن، خیلی وقتا، میون این همه فکر جورواجور، یه حس خوبی بهم میگه حالت خوبه، بعد اون حس خوب کل بدنمو دربر میگیره، حس پرواز، وقتی نمیتونی جلوی هجوم خاطرات رو بگیری، بعد قلبت سریع شرو به تپیدن میکنه، اون وقته که میفهمی زندگی درجریانه، حس قشنگِ رها شدن، کنده شدن از هرچی فکر و استرسِ، اون وقته که میگم خدایا، شکرت، ممنونم ازت   فایل صوتی Continue reading خاطرات