Archive for September, 2012

روز سختی را پشت سر گذاشته بودم، خسته و فارغ از همه چیز در اداره را بستم و امدم سمت آسایشگا، در این فکر بودم که بعد از این همه خستگی چه چیزی میچسبد که یکهو لامپی بالای سرم روشن شد که بله، علاج این گرما فقط دوش است و بس، حوله و متعلقاطش را برداشته و راهی حمام ستاد شدم، شستن لباس هم معضلی ست برای خودش، مخصوصا وقتی تشت در دسترس نباشد و سی-چل سال هم از اختراع ماشین لباسشویی گذشته باشد، در هر حال، بل اجبار با همان لباس های سبز خیارشوری رفتم زیر دوش، آب جوشی که از دوش خارج میشد جیغم را به آسمان برد، پس از تحمل سختی های بسیار لباس ها را شستم و دوش مبصوتی گرفتم، انصافا در گرمای بالای 60درجه دوش گرفتن چیز دیگری ست، لباس های راحتی ام را پوشیدمو راهی آسایشگا شدم، اما قبل از آن باید لباس هایم را روی بند آویزان میکردم، بند هم طبق معمول اشغال بود، 3عدد تی شرت و جوراب که با دو شرت گل لگی سفید قرمز اسکورت میشد، به زحمت گوشه ای از آن بند طویل اندک جایی یافتم برای آویزان کردن لباس هایم، همه را آویزان کردم، سرم را بلند کردم که دیدم سرهنگ جلویم ایستاده، خودتان حدس بزنید کدوم ها مال او بود