تابستون 1

Posted: July 3, 2012 in دلنوشته

وقتی میشینم و شروع به نوشتن میکنم اصلا به این موضوع فکر نمیکنم که کسی ممکن است آنها را بخواند، حتی اینجا، وقتی خودکار به دستم میگیرم و شروع به نوشتن روی کاغذ میکنم، نوشته های روی کاغذ که هیچوقت تایپ نمیشوند و هیچکس نمیخواندشان، تابستان است، یاد اولین تابستان تحصیلی ام بخیر، وقتی پدر آمد و گفت : برای جایزه شاگرد اولی ات یه سگا برات خریدم، من که گویی تمام عالم را به نامم زده اندتا یک هفته باور نمیکردم یکی ازینا دارم، ولی با قوانین سفت و سخت مادر نمیشد ازین دنیای کوچک لذت برد، تمام روز را به اشتیاق آن یک ساعت مینشستم و خوشحال ازینکه میتوانم با آن بازی کنم، تمام تابستان من در شوق همین چیزها خلاصه میشد، نشستن زیر باد خنک کولر گازی و بازی کمیکس زون یا شورش در شهربدون اینکه به آن بیرون و آتیشی که از آسمان میبارد توجهی بکنم، بعد از ظهر هم که پدر می آمد و همان شادی حضور او بود که روز خوبم را تکمیل میکرد و دیگر هیچ چیز نمیخواستم
کودکی عالم زیباییست، عالمی که دوست دارم به آن برگردم و برای همیشه در آن بمانم، حتی اگر قرار باشد بمیرم کودک بمیرم، شک دارم در کتم برود که حتی تا هفتاد سال آینده قصد بزرگ شدن داشته باشم، آخر وقتی وارد دهه سوم زندگی میشوی زیاد چیز جالبی نیست، همه چیز خیلی بی اندازهحوصله سر بر میشود، دوست داری با سر بروی توی دیوار

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s