سید و متعلقانش

در حالت خواب و بیداری به سر میبردم که مامور شدم برای خریدن روزنامه دوستان کادری که البته خیلی هم پیشنهاد بدی به نظر نمی رسید، حداقل تنوعی میشد، لذا چون حس و حال تنهایی بیرون رفتن را نداشتم از یکی از دوستان دژبان خواهش کردم که مرا در این مسیر نسبتا طولانی همراهی کند که جوابش منفی بود، پس به زور متوسل شدم و وی را با خود بردم، اینکه عروس بله را گفت خیلی پروسه سنگینی بود که حاصل شد، نامبرده که به اختصار سید صدایش میکردیم از جایش بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباس هایش … Continue reading سید و متعلقانش

تابستون3

جایی که من زندگی میکنم تابستانهای گرم و طاقت فرسایی دارد، ولی با این همه نمیشود منکر حس خوبی شد که وقتی کنار کولر گازی هستم، دارم، همان حسی که لذت خوب را صدچندان میکند،دوستانی که در نواحی سردسیر این مملکت زندگی میکنند کاملا از درک حس و حالی که بنده به آن اشاره داشتم عاجز هستند و میشود حتی به آنان فخر فروخت، تازه بدی آب و هوا هم میدهند که خود داستان دیگری ست چخ حکمتی دارد که که روحیه من در این ایام فرخنده و خجسته به طرز معجزه آسایی بالا میرود را نمیدانم، ولی هرچه هست … Continue reading تابستون3

زن و زندگی

خدا آن روز را نیاورد که شما پسر بزرگ خانواده باشید و مادرتان هم عشق بچه، آنوقت است که حس و حال این روزهای من را پیدا میکنید گاهی اوقات این سوال را از خودم میپرسم که : ینی من اینقد پیر شدم؟ که هروقت مرا میبیند سراغ نوه اش را از من میگیرد، حالا اینها همه به کنار، این موضوع هم خیلی جالب است که مدام از من میپرسد : کی زن میگیری؟ هروقت هم بیرون میرویم ازین موضوع خنده ام میگیرد، رد دید مرا طوری هوشمندانه دنبال میکند که آدم را یاد فیلم های جیمزباند می اندازد، وقتی … Continue reading زن و زندگی

تابستون 2

هنوز هم عاشق فوتبالیست هام، آن سوباسای دوست داشتنی که تا به نیمه زمین میرسید 10 قسمت طول میکشید و هزار جور فکرو خیال مختلف به مغزش خطور میکرد و اصلا نمیدانم چطور توپ را دنبال میکرد، با این همه مبالغه هنوز هم دوست داشتنی است و شخصیت محبب من است و از دیدنش سیر نمیشوم، البته در حضور واکی بایشی و واکاشی زوماکه غیر از این دو دروازه بان هیچکس دیگری در مقابل شوت های سوباسا و کاکرو تاب نمیاورد، با کتاب فارسی سال اول دبستان با آن گل زیبای روی جلدش که هیچوقت از گلدون درنمیامد و به … Continue reading تابستون 2

تابستون 1

وقتی میشینم و شروع به نوشتن میکنم اصلا به این موضوع فکر نمیکنم که کسی ممکن است آنها را بخواند، حتی اینجا، وقتی خودکار به دستم میگیرم و شروع به نوشتن روی کاغذ میکنم، نوشته های روی کاغذ که هیچوقت تایپ نمیشوند و هیچکس نمیخواندشان، تابستان است، یاد اولین تابستان تحصیلی ام بخیر، وقتی پدر آمد و گفت : برای جایزه شاگرد اولی ات یه سگا برات خریدم، من که گویی تمام عالم را به نامم زده اندتا یک هفته باور نمیکردم یکی ازینا دارم، ولی با قوانین سفت و سخت مادر نمیشد ازین دنیای کوچک لذت برد، تمام روز … Continue reading تابستون 1