Archive for August, 2011

چوب پنبه

Posted: August 8, 2011 in طنز

دامین آرشمیدس رو تمدید کردم، شاید امسال اصلا هیچی ننویسم توش، شاید اصلا نشه گپ هفته رو ادامه داد، شایدم بشه، خدا رو چه دیدی، هنوزم اول پستمو کامل مینویسم بعد عنوانشو انتخاب میکنم، دیگه عادت شده، خیلی وقته اینجوری میکنم
روز خدافسیه امروز، باس برم دیگه، شاید اینو تعطیلش کنم و برم دنبال کارم، از دنیای مجازی خستم، میخوام یکم تو واقعیت باشم، زندگی تو دنیای مجازی یه جورایی زندگی کردن تو فکر و خیاله، هیچی واقعی نیست، مثل رویا میمونه، توی دنیای ما انسانا با اون شخصیتی زندگی میکنیم که خودمون واس خودمون ساختیم، نه اون چیزی که واقعا هستیم، این خوب نیس، البته من خیلی سعی کردم خودم باشم
به خیلیا اینو گفتم، اکثرا میگن اگه بخوایم توی دنیای مجازی هم خودمون باشیم میریم تو همون دنیای واقعی زندگی میکنیم، شایدم حرفشون درسته
گاهی اوقات میشه آدم دوس داره عوض بشه، بخاطر آدمایی که مهمه واسش، منم سعی کردم عوض شم و تغییر کنم، به نظر خودم نسبتا موفق بودم، ولی ظاهرا اطرافیان اینجور فک نمیکنن، طبق معمولم من مقصرم، همیشه اینطور بوده، اگه آرش نباشه تقصیرا گردن کی بیفته؟ بیچاره آرش، همه رو با اون شخصیتی که دارن باید قبول کرد الا آرش، فقط آرشه که غیر قابل تحمله و باید تغییر کنه و همه ازش این انتظارو دارن
این چن روزه خیلی استرس دارم، برعکس اون چیزی که خیلیا فک میکنن استرسم بخاطر سربازی نیست( برای اون خیلیم مشتاقم اتفاقا ) استرسم بیشتر بخاطر اینه که سربازی، شروع راهیه که باید طی کنم، راهی دراز برای رسیدن به استقلال از خانواده، شروع یه زندگی جدید، ایستادن روی پای خودم و ازین چیزا، بلاخره باید از یه جایی شرو کرد، نمیشه که همش بخور بخواب و گشاد بازی، انگار تو مغزم چوب پنبه فرو کردن، چوب پنبه هه حسابی گچی شده

Advertisements

حس و حال

Posted: August 6, 2011 in Uncategorized

هی میام میخوام بنویسم نمیشه، نمیدونم گشادیه، هنگه، چیه

هرچی هست نذاشته بعد از فوت بابابزرگ تا الان بنویسم

بابابزرگ نا باورانه رفت، کل مریضیش رو هم شیش ماه هم نشد، پارسال این موقه فکرشم نمیکردم سال بعد نباشه، میبینی حکمت خدا رو؟  یهو یکیو میبره اونور، خوب البته پارتیشم کفت بود:دی به هر حال، یهو داشبوردو باز کردم و با خودم گفتم این سری دیگه مینویسم، واقه عنی( اسمایلی ای دخترا:دی) و شرو کردم به نوشتن، وقتی میشینم پای این هرچی بیاد تو ذهنم مینویسم، بستگی به حال اون موقه هم داره

هر چی هس فعلا حالم خوبه:دی ( اسمایلی اینور اونور نگا کردن:دی) میدونین سه روز دیگه سرباز میشم؟:دی کچل و فولان و ….

همیشه گفتم سربازی شتریه که رو همه پسرا میخوابه، بد هم میخوابه خداییش،، یا اینکه نود و پنج درصد آدمای خوش شانس پسر چارم خونوادن، اونایی که از سربازی معاف میشن:دی

به هرحال باس رفت، که نرفته فولان(مثلا:دی) …

راسش از وقتی وردپرس فیلتر شده زیاد دس و دلم به کار نمیره بیام اینجا، چس هم خودتونین:دی این شوشول فرنودم که واس خودش یه اوضایی شده :)))))

آقا ازین چرت و پرتا که بگذریم هوای بالای پنجا درجه هم واس خودش حکایتیه ها، گرم میشه گرم میشه یهو بعد بازم یهو آدم میبینه سقط شده:دی رحمم تو کارش نیس

حالا فک کن من تو این ماه رمضون و گرما و فلان باس برم آموزشی:دی برید خدا رو شکر کنین جای من نیسین عنا