Archive for May, 2011

میدونی، همیشه وقتی میگن بنویس اولین چیزی که توی ذهن میاد اینه که چی بنویسم؟ یا میگن بگو، میگی چی بگم؟ اینا چیزاییه که وقتی داشبورد وبلاگو باز میکنم میان تو ذهنم، که چی بنویسم؟؟ از کجا شرو کنم؟ خوب به هرحال هرکس یه جوره دیگه، شاید حرف زدن تنها خصوصیت من باشه، همون وراجی، شایدم سر طرف مقابل درد بیاد و اینا، به هر حال، ده روز دیگه ورودم رو به دهه سوم زندگیم جشن میگیرم، دهه ای سرنوشت ساز، اگه قراره چیزی بشم باید تو این دهه بشم، کلا برعکس دو دهه قبلی اصلا منتظر این یکی نیسم و دوس ندارم بیاد، شاید هنوز آمادگیشو ندارم، شایدم همش تلقینه، شاید شاید شاید

یکم دارم رو خودم کار میکنم، توی یک ماه گذشته از دست دادن یه عزیز رو تجربه کردم، کسی که براش سیاه میپوشم و تا تجربه ش نکنی نمیتونی درکش کنی، همونطور که من فک میکردم میتونم درک کنم، ولی اشتبا میکردم 🙂 شاید بدتر ازین هم در انتظارم باشه، هرجور بخوای فکرشو بکنی همیشه یه چیزی اطرافت هست که بخواد تورو بگاد، یا داره میگاد، کلا بعضی از سیستمهای این دنیا آفریده شدن که این کارو بکنن، میبینی؟ همه چیزو پیچیده میکنم، مثل همیشه، از بچگی به این عادت داشتم، البته میگن ترک عادت موجب مرض است و ازین چرت و پرتا، حالا هرچی، ولی من فک میکنم اینکه آدم نتونه یه عادتو بذاره کنار از ناتوانیشه، برای تونستن هم باید بخوای، خواستن توانستن است، از معدود ضرب المثلایی که بهش اعتقاد دارم، همینطور که هنوزم که هنوزه هیچ فیلمی رو نمیتونم توی یه زمان کوتاه بیش از یه بار ببینم، یا یه آهنگ جدیدو اینقد گوش میدم که دیگه هیچوقت نمیتونم گوشش بدم

گفتنش راحته

Posted: May 12, 2011 in Uncategorized

محسن همه رو جم کرد، گپ پی اس عوض شده، یه پی اس دیگه آووردم، میگف کار فورمه، خیلی عالی، فولانی تو حوا باش، فولانی تو آدم باش، شماها فرشته مرد، شماها هم فرشته زن، آرش تو نقش شیطانو بازی کن
اون توضی میداد و من به سربازی و پا کوبیدن فک میکردم، حرفاش تموم شد و رفتیم خونه هامون، روز بعدش جمع شدیم و تموم حالتا رو بهم گفت، بهش گفتم محسن من باید برم سربازی، گف بیخود، باید بمونی با بچه ها کار کنی، میگف میتونی، یکم باهات کار کنیم، ولی دل به کار نمیدادم، خودمو میزدم به خنگی، تمرین نمیکردم، همه تو کاراشون خوب بودن، فقط من لنگ میزدم، تا دیشب، محسن گف شیطانمون هنوز شیطان نشده، بذا دوباره تست بگیریم، معلوم بود خیلی تمرین کرده، اومد و خیلی عالی نقشو بازی کرد، همه حال کردن، منم داشتم میخندیدم، انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد، سبک شدم، ولی یه غم بزرگی ته دلم بود، کاش سربازی کزایی وجود نداشت، به بهانه پسر بودن دو سال تموم زجرت میدن تا تموم عقده های دوران بچگیشون خالی بشه، که البته نمیشه
هرکی برگشته میگه آره، خدمت خیلی خوبه، فولان میکنی، دوست پیدا میکنی، بهمان میکنی، آره، شما خوشتون میاد دو سال تموم حمالی این فرمانده ها رو بکنید
حتی وقتی خداویسو میخوندم هم به خدمت فک میکردم، گفتنش راحته
من یه مشکل بزرگ دارم، اونم اینه که خیلی عجولم، یه حسنی هم که دارم اینه که خیلی بالا بالاها میپرم، ولی عیبم نمیذارم حسنم تاثیرشو بذاره
زود از همه چی خسته میشم، بی حوصلگی و اینا
تازگیا یکم تونستم فکرمو آزاد کنم، بیشتر هوش و حواسمو گذاشتم روی گپ هفته، میخوام موفق بشم، این دفه با صبر و حوصله