بخون

Posted: April 22, 2011 in Uncategorized

بخون، میدونم خوندنت خیلی دلنشینه، امید میده، کاش خودم یه صدای خوب و مخملی داشتم، اونوخ من میخوندم، اینقد میخوندم که از گلوم خون بیاد، این روزا تایم خوابم بهم ریخته، وقتی همه خوابن من بیدارم و برعکس، بیشترش به خواب میگذره، یه خواب صد ساله، سراسر بی حوصلگی، پر از آشفتگی، خدااااااااااا دلم یه زندگی پر هیجان میخواد، توی سه وز گذشته بیش از ده بار نوشتم، ولی بعد زده به سرم و همه رو پاک کردم، گاهی اوقات احساس میکنی چیزایی که نوشتی خنده دارن، مسخره ن، نمیدونم، چشمامو میبندم، ده سال آینده رو مجسم میکنم، الان خیلی دوس دارم برگردم به ده سال پیش ، آیا ده سال دیگه هم دوس دارم این اتفاق بیفته(ینی برگردم به ده سال قبل) خدا نکنه، ولی نا خودآگاه از فکر آینده یه استرس بدی میفته به جونم، من اون موقع کیم؟ کجام؟ هووووووووووف اگه بدونی، از مسئولیت هایی که در آینده باید به دوش بکشم تا حدودی میترسم، بگذریم
میشینم دو ساعت هی مینویسم و مینویسم و مینویسم و فک میکنم کتاب نوشتم، بعد برمیگردم میخونم میبینم هنوز پنج خط هم نشده، همیشه کم طاقت بودم، شیش ماهه به دنیا اومدم:دی شرو میکنم نوشتن یهو وسطش مغزم قفل میشه، اصلا یه وضی

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s