نمیدونم

Posted: April 19, 2011 in Uncategorized

نمیدونم، شاید درست نباشه نوشتن، شاید درست نباشه گفتن خیلی چیزا، شاید خیلی چیزا باشه که نشه گفت،نشه نوشت، نشه حتی بهشون فکر کرد، ولی همیشه وجودشون توی قلب و روح ادم احساس میشه، آدمی که شرو حیاتش روی این دنیا با یه اشتبا ساده شرو شد، حتی همون “آدم” هم فکرشو نمیکرد یه روز وض انسان این بشه، میگن خوب باشید، شاد باشید، این چرت و پرتها رو درباره تمرکز و یوگا و روحیه دادن به همنوع درحالی میخونم که مامان و بابا دوباره اون اتاق دارن دعوا میکنن، نمیدونن هربار که این کارو میکنن تا چن روز تپش قلب دارم، تمرکز ندارم، نمیتونم به درستی حتی فکر کنم
کاش میشد از روی نگاه یه نفر همه چیزو درموردش فهمید، فهمید چی دوس داره، تو زندگیش چی میگذره، کاش کاش کاش
همش میگیم کاش، تا حالا از خودت پرسیدی چرا؟ چرا اینقد از زندگیمون ایراد میگیریم؟ من با اساس زندگی مشکل دارم، چرا باید تاوان اشتباه یکیدیگه رو پس بدم؟ یکی دیگه سیب میخوره، بعد من باید تو این دنیا عذاب بکشم
آره من با اساس وجود این دنیا مشکل دارم، من با اساس وجود بشریت مشکل دارم، فرض کنیم کشورمون آزاد بشه، دیسکو بریم، پارتی بریم، حتی بتونیم پول پارو کنیم، بعدش چی؟ همه چیز به مرور زمان تکراری میشه، همه چیز؛ اون وقته که دلمون برای بچگیامون تنگ میشه، وقتی مینشستیم تو بغل بابا، یا شبایی که مامان برامون لالایی میخوند، لباسامونو تنمون میکرد، حتما الان شما هم با من هم عقیده این، که زمان چقد زود میگذره، مثل برق و باد، بعدشم میگیم اون زمانا چقد خوش بودیم، و صد البته چس نال هامون توی توئیتر هم از یادمون میره، همینطور که الان دلمون برای دوران دبستان تنگ میشه، چون استرس شبای امتحان رو یادمون رفته
مامانو میبینم، داره جارو میکشه، تا میبینه دارم نگاش میکنم لبخندی بهم میزنه و دوباره کارشو ادامه میده، میدونم لبخنده ش از روی خوشحالی نیست، میدونم سینه ش پر از درده، پر از حرفای نگفته، پر از اشکای نریخته، پر از حرفای نگفته، یکم که به خودم نگاه میکنم میبینم خودمم همینطورم، پر ازعقده شدم، پر از درد شدم، نشستم و بیخود میخندم، خنده ای که تموم غصه هامو میپوشونه، ولی هرچی باشه وقتی میخندم حس خوبی دارم،هرچند موقتی، ولی بازم از هیچی بهتره، شاید واس همینه که همش میرم بیرون، میرم پیش این و اون، تئاتر، چمیدونم، به قول مامان خودم باید خودمو بهتر بشناسم، دیگران که از درون من خبر ندارن
گاهی اوقات با خودم میگم تا کی میخوای از خودت فرار کنی؟ تا کی میخوای از واقعیت چشم پوشی کنی، برو جلو، ولی بعدش میترسم این کارو بکنم، شاید ترسو باشم، ولی همیشه نمیشه به ترس به عنوان یه چیز منفی نگا کرد، اون روی قضیه رو هم باید دید، خیلی جاها ترس خوبه، ترسیدن باعث میشه خیلی از اشتباهای احمقانه ای که ممکنه خیلی بد تموم بشن رو مرتکب نشیم
هر دری فقط یه پاشنه داره، هر پاشنه هم فقط در یک راستا میچرخه، طبق همین قانون (که من درآوردی هم هست) هر کسی فقط یه بار زندگی میکنه، درست فهمیدید، من به زندگی بعدی و قبلی اعتقاد ندارم، ولی به طور قط هم منکر وجودش نمیشم، حالا هرچی
خودمم نمیدونم چی شد یهو اومدم اینجا و شرو کردم به نوشتن، وبلاگی که دیگه هیچوقت نمیخواستم آپ بشه، خیلی وقت بود ننوشته بودم، نوشتن خوبه، آرومم میکنه، باعث میشه احساس خوبی بهم دست بده، اینو به شما هم توضیه میکنم
هووووووووووووف، چقد چرت و پرت گفتم، ببخشید اگه بعضی از حرفامو متوجه نمیشین

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s