Archive for April, 2011

روز اول مدرسه بود، خیلی خوشحال بودم و در عین حال استرس هم داشتم، با بابا رفتم مدرسه، روز سی و یک شهریور بود، فقط ما کلاس اولیا بودیم، جمع شدیم و گفتن میخوان کلاس بندیمون کنن، مامان اینقد تو گوشم خونده بود که هی میز اول بشین،میز اول بشین، کلاس بندی شدیم و من افتادم توی کلاس اول یک، طبق دستورات مادر مکرمه رفتم و همون میز اول نشستم، معلم اومد توی کلاس، من توی کلاس خانوم اشتری بودم، هنوزم گاهی اوقات میبینمش، الان دیگه بازنشست شده، یادش بخیر، اولین کسی که توی مدرسمون، توی سال 76/77 خودشو معرفی کرد من بودم، بعد از من بقیه بچه ها، یکی یکی، بابا از پشت برام دس تکون میداد، اول فک میکردم فقط داره ادا درمیاره استرسم کم شه، ولی یکم دقت کردم دیدم نه، کار داره، داره کلا میره، رفت و بعد از اون تا سال دوم دبیرستان توی مدرسه ای که من درس میخوندم پیداش نشد، همه بچه ها ننه باباشون توی مدرسه بودن ولی من از همون روز اول تنها بودم، از روز بعد درس شرو شد، با چنان اشتیاقی مدرسه رو شرو کردم که نمیدونی، ولی همینطور که میگذشت بیشتر از محیط مدرسه متنفر میشدم، بیشتر و بیشتر
اتول لوحه داشتیم، بعدشم آب بابا، نان داد و اینا، بعدشم رفتیم توی مشقای دورنگ، شیطنتای کودکانه، کتک خوردن از معلما، آخرای سال شد، بابا گف اگه معدلت خوب بشه یه جایزه پیشم داری، قیافه م وقتی کارنامه مو دیدم دیدنی بود، باور نمیکردم، رفتم خونه، با خوشحالی، بابا هنوز امیدوار بود، پسرش خوب داره نمره میگیره، درآینده یه گهی میشه، فکرشم نمیکرد هیچوقت نمیتونه به پسرش افتخار کنه، خلاصه
کارنامه مو دید و به قولش عمل کرد، یه سگا مگا درایو، اولین بازی که گرفتم کمیکس زون بود، هنوزم دوسش دارم، خیلی بیشتر از جی تی ای، یا کریسیس، یا حتی کال اوف دیوتی
کلاس اول دبستان چن باری با خط کش کتک خوردم، ولی هیچوخ گریه نکردم، اونوقتا از الان مردتر بود، خیلی مردتر

بخون

Posted: April 22, 2011 in Uncategorized

بخون، میدونم خوندنت خیلی دلنشینه، امید میده، کاش خودم یه صدای خوب و مخملی داشتم، اونوخ من میخوندم، اینقد میخوندم که از گلوم خون بیاد، این روزا تایم خوابم بهم ریخته، وقتی همه خوابن من بیدارم و برعکس، بیشترش به خواب میگذره، یه خواب صد ساله، سراسر بی حوصلگی، پر از آشفتگی، خدااااااااااا دلم یه زندگی پر هیجان میخواد، توی سه وز گذشته بیش از ده بار نوشتم، ولی بعد زده به سرم و همه رو پاک کردم، گاهی اوقات احساس میکنی چیزایی که نوشتی خنده دارن، مسخره ن، نمیدونم، چشمامو میبندم، ده سال آینده رو مجسم میکنم، الان خیلی دوس دارم برگردم به ده سال پیش ، آیا ده سال دیگه هم دوس دارم این اتفاق بیفته(ینی برگردم به ده سال قبل) خدا نکنه، ولی نا خودآگاه از فکر آینده یه استرس بدی میفته به جونم، من اون موقع کیم؟ کجام؟ هووووووووووف اگه بدونی، از مسئولیت هایی که در آینده باید به دوش بکشم تا حدودی میترسم، بگذریم
میشینم دو ساعت هی مینویسم و مینویسم و مینویسم و فک میکنم کتاب نوشتم، بعد برمیگردم میخونم میبینم هنوز پنج خط هم نشده، همیشه کم طاقت بودم، شیش ماهه به دنیا اومدم:دی شرو میکنم نوشتن یهو وسطش مغزم قفل میشه، اصلا یه وضی

تو را دوست دارم

Posted: April 20, 2011 in Uncategorized

تو را دوست دارم
نه برای اینکه دوست داشتنی هستی
نه برای اینکه به دوست داشتنت نیاز دارم
نه برای اینکه نمیتوانم کس دیگری را غیر از تو دوست داشته باشم
نه برای اینکه تو دوستم نداری
نه برای اینکه کم کم ازین پست داره عنم میگیره:دی
تو را برای خودت دوست دارم
چون لایق دوست داشته شدنی

نمیدونم

Posted: April 19, 2011 in Uncategorized

نمیدونم، شاید درست نباشه نوشتن، شاید درست نباشه گفتن خیلی چیزا، شاید خیلی چیزا باشه که نشه گفت،نشه نوشت، نشه حتی بهشون فکر کرد، ولی همیشه وجودشون توی قلب و روح ادم احساس میشه، آدمی که شرو حیاتش روی این دنیا با یه اشتبا ساده شرو شد، حتی همون “آدم” هم فکرشو نمیکرد یه روز وض انسان این بشه، میگن خوب باشید، شاد باشید، این چرت و پرتها رو درباره تمرکز و یوگا و روحیه دادن به همنوع درحالی میخونم که مامان و بابا دوباره اون اتاق دارن دعوا میکنن، نمیدونن هربار که این کارو میکنن تا چن روز تپش قلب دارم، تمرکز ندارم، نمیتونم به درستی حتی فکر کنم
کاش میشد از روی نگاه یه نفر همه چیزو درموردش فهمید، فهمید چی دوس داره، تو زندگیش چی میگذره، کاش کاش کاش
همش میگیم کاش، تا حالا از خودت پرسیدی چرا؟ چرا اینقد از زندگیمون ایراد میگیریم؟ من با اساس زندگی مشکل دارم، چرا باید تاوان اشتباه یکیدیگه رو پس بدم؟ یکی دیگه سیب میخوره، بعد من باید تو این دنیا عذاب بکشم
آره من با اساس وجود این دنیا مشکل دارم، من با اساس وجود بشریت مشکل دارم، فرض کنیم کشورمون آزاد بشه، دیسکو بریم، پارتی بریم، حتی بتونیم پول پارو کنیم، بعدش چی؟ همه چیز به مرور زمان تکراری میشه، همه چیز؛ اون وقته که دلمون برای بچگیامون تنگ میشه، وقتی مینشستیم تو بغل بابا، یا شبایی که مامان برامون لالایی میخوند، لباسامونو تنمون میکرد، حتما الان شما هم با من هم عقیده این، که زمان چقد زود میگذره، مثل برق و باد، بعدشم میگیم اون زمانا چقد خوش بودیم، و صد البته چس نال هامون توی توئیتر هم از یادمون میره، همینطور که الان دلمون برای دوران دبستان تنگ میشه، چون استرس شبای امتحان رو یادمون رفته
مامانو میبینم، داره جارو میکشه، تا میبینه دارم نگاش میکنم لبخندی بهم میزنه و دوباره کارشو ادامه میده، میدونم لبخنده ش از روی خوشحالی نیست، میدونم سینه ش پر از درده، پر از حرفای نگفته، پر از اشکای نریخته، پر از حرفای نگفته، یکم که به خودم نگاه میکنم میبینم خودمم همینطورم، پر ازعقده شدم، پر از درد شدم، نشستم و بیخود میخندم، خنده ای که تموم غصه هامو میپوشونه، ولی هرچی باشه وقتی میخندم حس خوبی دارم،هرچند موقتی، ولی بازم از هیچی بهتره، شاید واس همینه که همش میرم بیرون، میرم پیش این و اون، تئاتر، چمیدونم، به قول مامان خودم باید خودمو بهتر بشناسم، دیگران که از درون من خبر ندارن
گاهی اوقات با خودم میگم تا کی میخوای از خودت فرار کنی؟ تا کی میخوای از واقعیت چشم پوشی کنی، برو جلو، ولی بعدش میترسم این کارو بکنم، شاید ترسو باشم، ولی همیشه نمیشه به ترس به عنوان یه چیز منفی نگا کرد، اون روی قضیه رو هم باید دید، خیلی جاها ترس خوبه، ترسیدن باعث میشه خیلی از اشتباهای احمقانه ای که ممکنه خیلی بد تموم بشن رو مرتکب نشیم
هر دری فقط یه پاشنه داره، هر پاشنه هم فقط در یک راستا میچرخه، طبق همین قانون (که من درآوردی هم هست) هر کسی فقط یه بار زندگی میکنه، درست فهمیدید، من به زندگی بعدی و قبلی اعتقاد ندارم، ولی به طور قط هم منکر وجودش نمیشم، حالا هرچی
خودمم نمیدونم چی شد یهو اومدم اینجا و شرو کردم به نوشتن، وبلاگی که دیگه هیچوقت نمیخواستم آپ بشه، خیلی وقت بود ننوشته بودم، نوشتن خوبه، آرومم میکنه، باعث میشه احساس خوبی بهم دست بده، اینو به شما هم توضیه میکنم
هووووووووووووف، چقد چرت و پرت گفتم، ببخشید اگه بعضی از حرفامو متوجه نمیشین