مث بچگیا تو دبستان

روز اول مدرسه بود، خیلی خوشحال بودم و در عین حال استرس هم داشتم، با بابا رفتم مدرسه، روز سی و یک شهریور بود، فقط ما کلاس اولیا بودیم، جمع شدیم و گفتن میخوان کلاس بندیمون کنن، مامان اینقد تو گوشم خونده بود که هی میز اول بشین،میز اول بشین، کلاس بندی شدیم و من افتادم توی کلاس اول یک، طبق دستورات مادر مکرمه رفتم و همون میز اول نشستم، معلم اومد توی کلاس، من توی کلاس خانوم اشتری بودم، هنوزم گاهی اوقات میبینمش، الان دیگه بازنشست شده، یادش بخیر، اولین کسی که توی مدرسمون، توی سال 76/77 خودشو معرفی … Continue reading مث بچگیا تو دبستان

بخون

بخون، میدونم خوندنت خیلی دلنشینه، امید میده، کاش خودم یه صدای خوب و مخملی داشتم، اونوخ من میخوندم، اینقد میخوندم که از گلوم خون بیاد، این روزا تایم خوابم بهم ریخته، وقتی همه خوابن من بیدارم و برعکس، بیشترش به خواب میگذره، یه خواب صد ساله، سراسر بی حوصلگی، پر از آشفتگی، خدااااااااااا دلم یه زندگی پر هیجان میخواد، توی سه وز گذشته بیش از ده بار نوشتم، ولی بعد زده به سرم و همه رو پاک کردم، گاهی اوقات احساس میکنی چیزایی که نوشتی خنده دارن، مسخره ن، نمیدونم، چشمامو میبندم، ده سال آینده رو مجسم میکنم، الان خیلی … Continue reading بخون

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم نه برای اینکه دوست داشتنی هستی نه برای اینکه به دوست داشتنت نیاز دارم نه برای اینکه نمیتوانم کس دیگری را غیر از تو دوست داشته باشم نه برای اینکه تو دوستم نداری نه برای اینکه کم کم ازین پست داره عنم میگیره:دی تو را برای خودت دوست دارم چون لایق دوست داشته شدنی Continue reading تو را دوست دارم

نمیدونم

نمیدونم، شاید درست نباشه نوشتن، شاید درست نباشه گفتن خیلی چیزا، شاید خیلی چیزا باشه که نشه گفت،نشه نوشت، نشه حتی بهشون فکر کرد، ولی همیشه وجودشون توی قلب و روح ادم احساس میشه، آدمی که شرو حیاتش روی این دنیا با یه اشتبا ساده شرو شد، حتی همون “آدم” هم فکرشو نمیکرد یه روز وض انسان این بشه، میگن خوب باشید، شاد باشید، این چرت و پرتها رو درباره تمرکز و یوگا و روحیه دادن به همنوع درحالی میخونم که مامان و بابا دوباره اون اتاق دارن دعوا میکنن، نمیدونن هربار که این کارو میکنن تا چن روز تپش … Continue reading نمیدونم