تمنا

حتی کلمه ای برای حرف زدن، ذره ای نور برای نگاه کردن، اندکی مکث، برای زندگی کردن، بوسیدن روی ماه تو، حتی یک بار، و تمنای من برای ماندنت، و بی توجهی تو و رفتنت همه و همه به من درس زندگی میداد، و وقتی گفتی هیچ چیز نیست، من ماندم و مشتی احساسات بیخود، که بی رحمانه وجودم را در بر میگرفتند، از من اسرار و از تو انکار، و همین شد که یاد گرفتم بی رحمی را، لاکی برای خود ساختم، پر از نا امیدی و یاد تو که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، و در ساعت … Continue reading تمنا

جنگل، دست چین خدمت سربازی #1

میدانی؟ گاهی اوقات با دیدن جامعه یاد جنگل می افتم، جنگلی که مثل بیابان میماند، سرسبز، باصفه ولی بی مصرف، ابلته این موضو به شرایط جامعه برمیگردد، ای کاش در جامعه، هر کس، کسی را داشت در در مواقع لزوم یاری اش دهد لذت نوشتن را وقتی لمس میکنم که روی کاغذ این کار را انجام میدهم، گاهی اوقات خط خطی کردن بیخودی کاغذی که بعدش مچاله ش میکنیم و می اندازیمش دور Continue reading جنگل، دست چین خدمت سربازی #1

اندر احوالات یک بعداز ظهر سگی

روز سختی را پشت سر گذاشته بودم، خسته و فارغ از همه چیز در اداره را بستم و امدم سمت آسایشگا، در این فکر بودم که بعد از این همه خستگی چه چیزی میچسبد که یکهو لامپی بالای سرم روشن شد که بله، علاج این گرما فقط دوش است و بس، حوله و متعلقاطش را برداشته و راهی حمام ستاد شدم، شستن لباس هم معضلی ست برای خودش، مخصوصا وقتی تشت در دسترس نباشد و سی-چل سال هم از اختراع ماشین لباسشویی گذشته باشد، در هر حال، بل اجبار با همان لباس های سبز خیارشوری رفتم زیر دوش، آب جوشی … Continue reading اندر احوالات یک بعداز ظهر سگی