رو دل

Posted: September 19, 2013 in مینیمال

عادت كرده ام، فكرهاى خام خام ميكنم، رو دل هم كه باشد ناراحت نميشوم

Advertisements

تمنا

Posted: June 27, 2013 in دلنوشته

حتی کلمه ای برای حرف زدن، ذره ای نور برای نگاه کردن، اندکی مکث، برای زندگی کردن، بوسیدن روی ماه تو، حتی یک بار، و تمنای من برای ماندنت، و بی توجهی تو و رفتنت همه و همه به من درس زندگی میداد، و وقتی گفتی هیچ چیز نیست، من ماندم و مشتی احساسات بیخود، که بی رحمانه وجودم را در بر میگرفتند، از من اسرار و از تو انکار، و همین شد که یاد گرفتم بی رحمی را، لاکی برای خود ساختم، پر از نا امیدی و یاد تو که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، و در ساعت 7:23 هر روز به اوج خود میرسید، و کاش میفهمیدی یک انسان عادی نبودی، لاقل برای من نبودی
کاش میدانستی …

همین کافی ست

Posted: June 2, 2013 in دلنوشته

تمام خاطراتم را با خودت میبری حرفی نیست، ولی لاقل عکست را برایم به یادگار بگذار، همین هم کافی ست، من به همین هم راضی ام، که ان عکس هنوزم روی میزم است و میدانم هنوز هم میتوانم با تو درد دل کنم، همین کافی ست

زبانِ تفکر

Posted: May 26, 2013 in مینیمال

شاید هرچیزی رو نشه به زبون آوورد، ولی حداقل میشه درموردشون فکر کرد

میدانی؟
گاهی اوقات با دیدن جامعه یاد جنگل می افتم، جنگلی که مثل بیابان میماند، سرسبز، باصفه ولی بی مصرف، ابلته این موضو به شرایط جامعه برمیگردد، ای کاش در جامعه، هر کس، کسی را داشت در در مواقع لزوم یاری اش دهد
لذت نوشتن را وقتی لمس میکنم که روی کاغذ این کار را انجام میدهم، گاهی اوقات خط خطی کردن بیخودی کاغذی که بعدش مچاله ش میکنیم و می اندازیمش دور

دلتنگي

Posted: December 15, 2012 in مینیمال

اگر دلتنگي وجود نداشت، عشق و احساسات هم وجود نداشت

روز سختی را پشت سر گذاشته بودم، خسته و فارغ از همه چیز در اداره را بستم و امدم سمت آسایشگا، در این فکر بودم که بعد از این همه خستگی چه چیزی میچسبد که یکهو لامپی بالای سرم روشن شد که بله، علاج این گرما فقط دوش است و بس، حوله و متعلقاطش را برداشته و راهی حمام ستاد شدم، شستن لباس هم معضلی ست برای خودش، مخصوصا وقتی تشت در دسترس نباشد و سی-چل سال هم از اختراع ماشین لباسشویی گذشته باشد، در هر حال، بل اجبار با همان لباس های سبز خیارشوری رفتم زیر دوش، آب جوشی که از دوش خارج میشد جیغم را به آسمان برد، پس از تحمل سختی های بسیار لباس ها را شستم و دوش مبصوتی گرفتم، انصافا در گرمای بالای 60درجه دوش گرفتن چیز دیگری ست، لباس های راحتی ام را پوشیدمو راهی آسایشگا شدم، اما قبل از آن باید لباس هایم را روی بند آویزان میکردم، بند هم طبق معمول اشغال بود، 3عدد تی شرت و جوراب که با دو شرت گل لگی سفید قرمز اسکورت میشد، به زحمت گوشه ای از آن بند طویل اندک جایی یافتم برای آویزان کردن لباس هایم، همه را آویزان کردم، سرم را بلند کردم که دیدم سرهنگ جلویم ایستاده، خودتان حدس بزنید کدوم ها مال او بود